close
تبلیغات در اینترنت
راهنمایی میخوام در مورد ازدواج
تبلیغات
تبلیغات
تبلیغات
تبلیغات
تبلیغات
آخرين ارسال هاي تالار گفتمان
کمی طاقت داشته باشید...
عنوان پاسخ بازدید توسط
7578 17473 zane_zendegi
13 173 zane_zendegi
898 5902 alone
0 14 mehr-dad
306 1465 homa
519 2298 jame_del_hamed
0 6 amscrusher
3 30 mehrafroz
765 4505 jame_del_hamed
409 1659 hamid
203 766 homa
0 5 companyregisterir
0 3 pyramidtarh
721 2702 jame_del_hamed
135 977 anahita
10 226 anahita
218 2536 homa
176 1362 anahita
0 11 amirzarbakhsh
0 10 shahrebazico
راهنمایی میخوام در مورد ازدواج
دسته بندی : متفرقه,
  • بازدید : (22)

سلام و عرض ادب 

دختری هستم 26 ساله که حدود 2 سال و نیمه با پسری 27 ساله در ارتباطم. خانواده هایمان هم حدودا 1 ساله که از رابطه ما اطلاع دارند. در دانشگاه با هم آشنا شدیم. هر دو ساکن یک استانیم اما در دو شهرستان متفاوت که حدود 2-3 ساعت با هم فاصله داریم. 

تا قبل از عید نوروز درخواستهای مکرر ایشان برای ازدواج رو رد میکردم چون هنوز درسش تموم نشده بود و کار هم نداشت. 

اکنون در یک شرکتی مشغول به کار هستند و درسش هم رو به اتمامه. 

اما از عید به بعد رفتار ایشان بسیار تغییر کرده و بسیار سرد شدند. بطوری که دیگر کوچکترین صحبتی در مورد ازدواج نکردند و هیچ اقدام و اصراری برای خواستگاری آمدن و ازدواجج ندارند و به ندرت زنگ میزنند یا پیام میدن و دیگر مثل قبل صحبت خاصی جز سلام و احوال پرسی و صحبتهای روزمره بین ما نیست و وقتی دلیلش را میپرسم میگوید من الان آمادگی ازدواج ندارم و از شرایط خودم خسته شدم. از این دوری و رفت و آمد خسته شدم و کلا حس و حالم رو از دست دادم. و میترسم بعد از ازدواج از اینی که هستم بدتر بشم و روابطمون سردتر بشه. میگه نمیدونم چی میخوام، نمیتونم جدا شم ازت و نمیخوام ناراحتت کنم و نمیتونم به کسی جز تو فکر کنم. 

 

تا اینکه چند هفته پیش به من گفتن که پدرشون 10 سال قبل زن دیگری را بدون اطلاع خانواده صیغه کردند و تا الان هم اون خانم رو طلاق ندادن ولی رابطه ای هم بین پدرش و اون خانم نیست. 

حالا درحالیکه ایشون میگه منو هنوز از ته دل دوست داره و نمیتونه ازم جدا بشه، میترسه که خدای نکرده ماجرای پدرش برای خودش هم اتفاق بیفته و در آینده به من خیانت کنه و منو از دست بده. البته کاملا موافقه که کار پدرش بسیار اشتباه بوده ولی این ترس توی وجودش هست. 

 

چند روز پیش خواهرش به من پیام داد که ایشون دوستت داره و فقط به کمی زمان نیاز داره. اما من فکر میکنم ما در برزخی گیر افتادیم که زمان هر روز داره شرایط رو بدتر میکنه و ما رو از هم دورتر... 

 

امروز بهم پیام داد که یه چیز دیگه هم هست که نمیتونم بگم و نمی تونم باهات باشم. نمیگه چی. دوباره پیام داد و میگه حالا درستش میکنم نگران نباش! بخدا دیوونه شدم 

 

الان من از شما راهنمایی میخوام، 

من با ایشون رابطمو ادامه بدم و ازدواج کنم باهاش یا تموم کنم رابطمونو؟ منم واقعا دوستش دارم و نمیتونم به جدایی فکر کنم. اما میترسم. نمیدونم دقیقا مشکل ایشون و سردیشون و ترسشون از ازدواج بخاطر چیه و چرا احساس بلاتکلیفی میکنند.. 


مطالب مرتبط
بخش نظرات این مطلب
بخش نظرات برای پاسخ به سوالات و یا اظهار نظرات و حمایت های شما در مورد مطلب جاری است.
پس به همین دلیل ازتون ممنون میشیم که سوالات غیرمرتبط با این مطلب را در انجمن های سایت مطرح کنید . در بخش نظرات فقط سوالات مرتبط با مطلب پاسخ داده خواهد شد .
شما نیز نظری برای این مطلب ارسال نمایید:
نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی