close
تبلیغات در اینترنت
طولاني هست ولي لطفاًً بخوانين و كمكم كنين
تبلیغات
تبلیغات
تبلیغات
تبلیغات
تبلیغات
آخرين ارسال هاي تالار گفتمان
کمی طاقت داشته باشید...
عنوان پاسخ بازدید توسط
122 578 sarvenaz
20 194 sarvenaz
1498 4060 khahar_pesare_shoja
836 5199 khanumie_aghash
728 3835 khanumie_aghash
41 502 khahar_pesare_shoja
2127 5975 khahar_pesare_shoja
0 3 xavi
149 759 jame_del_hamed
0 17 xavi
8 58 zane_zendegi
333 858 kbaran
4614 6029 zane_zendegi
46 214 zane_zendegi
0 10 xavi
35 368 zane_zendegi
46 253 zane_zendegi
504 2051 jame_del_hamed
12 165 homa
0 24 xavi
طولاني هست ولي لطفاًً بخوانين و كمكم كنين
سلام من بين ٢٠ تا ٢٥ سال سن دارم و خيلي زود وارد رابطه با جنس مخالف شدم و از همون اول با افرادي بودم كه از من خيلي بزرگتر بودن و خدا رو شكر با هركي بودم آدم خوبي بود و فقط ياد گرفتم نميدونم شايد براي قيافم،هيكلم و يا اخلاقم هميشه پسرايي كه سر راهم بودن واقعا دلبستم ميشدن منم سن كمي داشتم و لوس بودم در هر صورت اولين رابطم تو سن ١٨ سالگي تا ٢٠ سالگي طول كشيد و بعدش خودم تموم كردم و بعد از اون بلافاصله با پسري اشنا شدم كه اونم از خودم ١٠ سال بزرگتر بود از همون روز اول كه ديدمش انگار رفتم تو روياهاي خودم دقيقا همون آدمي بود كه تو روياهام داشتم هم اخلاقي هم تيپ و قيافه اكثراً هم سليقه و نظراتمون يكي بود خيلي با هم خوب بوديم خيلي بيش از حد،در حدي دوسم داشت كه اگه دعوامون ميشد تقصير منم كه بود سعي ميكرد از دلم در بياره و منم دقيقاً همين طور انقدر احساس خوشبختي ميكردم كه دلم نميخواست تحت هيچ شرايطي موقعيتم تغيير كنه اكثرا با هم بيرون بوديم مدام برام خرج ميكرد و منم هر كاري از دستم بر ميومد براش ميكردم و خيلي خوش بوديم ولي هميشه ته دلم حس ميكردم هيچ وقت نميتونم با اين پسر ازدواج كنم چون من از خانواده ي امروزي و مدرن هستم و آدم هاي با حجابي نيستيم ولي با خداييم نماز و روزه هم ميگيريم و...، خيلي معمولي، ولي خونه هركي ميريم راحتيم روسري سر نميكنيم و ... ولي دوست پسرم با اينكه مستقل از خانواده بود و موفق، اعتقادات خانوادگي خودش قبول داشت (سنتي و مذهبي)و با اينكه ميدونستم دوستان زيادي داره و دعوت ميكنن كه بريم خونشون منو نميبرد علتشم هميشه ميگفت دوست ندارم كسي تو رو بي حجاب ببينه اگه بيرون ميخواستيم با كسي بريم ميرفتيم ولي خونه كسي نه ... هميشه ميگفت زنم بايد با حجاب باشه با هركسي رفت و آمد نكنه لباس بلند بپوشه و روسريش جلو جلو باشه حتي خارج از كشورم كه بريم مسافرت بايد با حجاب باشه و براي من كه هميشه عروسي هاي فاميلمون قاطي بود و...اين چيزا ترسناك بود رفتم مشاوره چندتا رفتم همه ميگفتن نميتوني باهاش ازدواج كني منم بعد از ٢ سال ازش خواستم از هم جدا شيم ميخواستم منطقي منطقي فكر كنم خيلي منطقي... خيلي سعي كرد، كادو خريد اسرار كرد هي صحبت كرد بهش گفتم ميتوني بياي يه روزي با من عروسي كني ميگفت نميدونم بزار بررسي كنيم اين حرفاش و عدم قاطعيتش منو ترسوند ، تو همين موقعيت خواستگاري برام اومد كه همه چيش خوب بود و پدر مادرم هم راضي و .... دوسش نداشتم رفتم مشاوره گفتم آرزوي هر دختري كه با آدمي مثل خواستگار من باشه همه تاييد كردنش همه بهم گفتن اين آدم خوبه منم گفتم علاقه ايجاد ميشه به دوست پسر قبليم نگفتم هيچي نگفتم فقط گفتم ديگه نميخوام باهات باشم زنگ نزد ديگه سعي ميكردم خوب باشم ولي شب قبل از بله برونم دلم لرزيد رفتم دم درشون زنگ زدم بهش وقتي ديدمش انقدر گريه كردم انقدر پشيمون بودم اونم همش ميگفت برگرد ولي نميدونست ديگه نميشه، همش قسمم داد كه با كسي حرف نزنم( جنس مخالف) منم فقط اشك ريختم و فرداش نشستم براي مراسم بله برون با دل آشوب تا الان كه ١ سال ميگذره دوست پسر قبليم نميدونه ولي شمارمو عوض كردم و سعي ميكنم به نامزدم علاقه مند شم ولي به شدت دل تنگ ميشم و زنگ ميزنم صداشم ميشنوم الان در حال آماده كردن جهازمم ولي به شدت آشوبم نامزدم خيلي خوبه خيلي همه ميگن واي چه پسر خوبي ولي كسي از دلم خبر نداره واقعاً نميدونم چيكار كنم شما جاي من بوديد نامزديتون و خراب ميكردين؟؟؟در صورتي كه ميدونم دوست پسر قبليم اگه بفهم شايد ديگه اسمم نياره و هميشه ميگه حتي با پسري حرف نزن ....
مطالب مرتبط
بخش نظرات این مطلب
بخش نظرات برای پاسخ به سوالات و یا اظهار نظرات و حمایت های شما در مورد مطلب جاری است.
پس به همین دلیل ازتون ممنون میشیم که سوالات غیرمرتبط با این مطلب را در انجمن های سایت مطرح کنید . در بخش نظرات فقط سوالات مرتبط با مطلب پاسخ داده خواهد شد .
شما نیز نظری برای این مطلب ارسال نمایید:
نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی